|
ای کاش میشد هیچکس تنها نباشد سلام قبل از هر حرفی از همه شما که به وب سایت من سر می زنید و نظرات خودتون رو میگید تشکر می کنم ، چند تا از دوستانی که از اول تاسیس وب ما من همکاری داشتن نظر گذاشتن و گفتن که حرف های تنهایی من خسته کننده و دل گیر شده البته بعضی ها هم تشویق به ادامه کار کردن نظر هر دو برای من محترم اما این وبسایت که از اسمشم معلوم برای دلهای تنها ساخته شده و مضمون کل نوشته ها باید تنهایی باشه ، من تنها نیستم و این نوشته ها شخصا حرف دل من نیست اما سعی کردم حرفی رو که آپ می کنم به تنهایی واقعی و حسی که واقعا به وجود میات نزدیک باش خوب باید اینم به حرفام اضافه کنم که من در دوتا وبسایت دیگر هم نویسندگی می کنم که یکی کار طنز و دیگر هم عاشقانه، آسایشگاه روانی بلاگفا که جزء پیوند هاست و لنگر گاه عشاق که هنوز راه اندازی نشده به محضی که شروع به کار کرد به همه شما عزیزان اطلاع میدم که سر بزنید . این پست تقدیم به همه شما ها که سر زدید و حرفای تنهاییتون رو گفتید .
بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی من می گذرد به هوا هوسی که شد سرکی می کشد و می گذرد!!!!
در تنهایی شکفتم در تاریکی نهفتم با سایه سخن گفتم با عشق به خواب رفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاییزی و بی برگم من بی تو هیچم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:39 توسط آرمینا
|
| ||
سلام به همه عزیزان مرسی که سر میزنید این عید و همه اعیاد رو به شما تبریک میگم نمی تونستم به موقع بگم اما یک جا همه رو تبریک میگم شادباشید ...![]() عاشق نشدی
پیداست هنوز شقایق نشدی ....
زندانی زندان دقایق نشدی...
وقتی که مرا از خود میرانی ...
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی...
زرد است که لبریز حقایق شده است...
تلخ است که با درد موافق شده است...
شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی...
پاییز بهار است که عاشق شده است...
![]() توی قلبت
توی قلبت جایی واسم نیست نمی گم کسی رو داری...
اما دیگه باورم شده که می خوای منو تنها بذاری...
دیگه دستاتو ندارم دیگه چشمات مال من نیست ...
آن نگاه جستجو گر این روزا دنبال من نیست...
نمی گم داری میری دنبال یه عشق تازه...
اما کوله بار بستی در به روی کوچه بازه...
تو میری من نمی دونم گناه من چی بوده....
اما هر دلیلی باشه واسه رفتن تو زوده...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 3:51 توسط آرمینا
|
| ||
|
دیر گاهیست که هر روز به تنهایی خویش برسر جاده ی هجرت که وداعم دادی,منتظر می مانم ودر این تنهایی ,به دلم می گویم: که تو بر می گردی جان من می سوزد ,از حقیقت آری که تو هر گز نزد من باز نخواهی آمد در وجودم دیگر ,شوق وامید نیست خندهام می گرید که چرا این همه سهل باورم شد که تو میگفتی: دوستت دارم با دلی پر غصه, به تمنای محالی که تو بر می گردی منتظر خواهم ماند واگر جسم مرا , سرخاکی دیدی یادگاری به سر سینه من, بنویس شانه ات تکیه گاه بی کسیم بود,کنون دیگر خاک............
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:56 توسط آرمینا
|
| ||
|
پاییز نیز با تمام تنهایی هایش گذشت با امید زمستانی ...
سلام یلدا به همه شما مبارک و شاد باد. خوشحال می شم اگه با نظرات خودتون تو این شب یلدا تنهایی منو پر کنید . پاییز کاش چون پاییز بودم خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دید گانم سرد میشد آسمان دیده ام پر درد میشد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:2 توسط آرمینا
|
| ||
|
سلام عید همگی مبارک نمی دونم برای تبریک چه مطلبی آپ کنم که مناسب باشه اما این شعر رو مناسب تر از هر حرف و کلامی دیدم صدایش کن خدا را چون رحیم است به غمهای دل خلقش علیم است صدایش کن به نیروی عظیمی بگو دایم ای خالق حکیمی بگو اندوه و ماتم دارم امشب زهجر مهدی ات غم دارم امشب خودت گفتی صدایم کن خدایا از این غمها رهایم کن خدایا خودت گفتی انیس بندگانم خودت گفتی که یار بی کسانم خودت گفتی گر بنده کند یاد زمن بر او هزار روشنی باد خدادستم به سوی تو دراز است خودت گفتی در میخانه باز است نگاهم کن که مهجور و حزینم زبی رحمی دنیایت غمینم
حسرت می گذره ماهی سالی اما باز پر از غروبم هر کی حالمو می پرسه به دروغ میگم که خوبم نمی خوام کسی بفهم با پریدنت شکستم رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم توی تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزای دلسرد تقویم از اسم تو پر شده ولی جات خالیه اینجا منم و خاطره ی تو منم و حسرت فردا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:29 توسط آرمینا
|
| ||
|
تنهایی دیگه این تنهایی برای من یه عادته زخم خوردن از زبونت واسه من چه راحته دیگه مثل اون قدیما با تو هم بازی نمیشم هر چی بردی یا که باختم واسه من عدالته دیگه توی چشمای تو یا به اون عکسای نصفه ت زل نمی زنم اگر چه این واسم هدایته دیگه تو موج چشمات یا که اون خرمن موهات مست و دیوونه نمیشم گرچه اون هم برا من عبادته
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:33 توسط آرمینا
|
| ||
|
آشنای مهربانم بود و رفت شب تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت چلچراغی در دل شام سیاهم بود و رفت کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد او تمام هستی من ,تکیه گاهم بود و رفت باز در کار دلم وا مانده ام بی یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت رفت و دیدم پشت پایش آتشی بر دل نهاد او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت مانده ام با یک سکوت تلخ در راه جنون حاصل تشویش سال و سهم ماهم بود و رفت حال دیگر او که اشعار مرا می خواند ,نیست آشنای مهربان , پایان راهم بود و رفت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45 توسط آرمینا
|
| ||
|
سلام از این که دیر آپ کردم شرمنده چون یه مشکل برای سیستمم پیش اومد و همه برنامه ها و نوشته هام فرمت شده و این سبب شد که نتونستم آپ کنم تا الان هم چون درگیر درست کردن سیستم بودم نتونستم مطلب بنویسم انشاالله پست بعدی جبران می کنم. اما چند تا کارت پستال که یکی از عزیزان به من تقدیم کرده و مضمون تنهایی داره برای این پست در نظر گرفتم به دلیل زیادی عکس ها من بقیه رو در ادامه مطلب می گذارم خوشحال میشم اگه یه نگاه کوچیک بندازید و نظرات خود رو برام بنویسید.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:36 توسط آرمینا
|
| ||
|
گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است فکر کردم که او یار من است نه ! فقط در فکر آزار من است نیتش از عشق تنها خواهش است "دوستت دارم" دروغی فاحش است یک شب آمد زیرو رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت این دل دیوانه آخر جای کیست؟ آنکه لیلایش منم مجنون کیست؟ مذهب او هر چه باد! باد بود خوش به حالش که اینقدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشم هایش مست مادر زاد بود
دیشب دو چشم خسته من تا سحر گریست با غم نشست و با همه بیگانه تر گریست در موج خیز گریه من نقشی از تو بود آشفت از غم من و آشفته تر گریست با گریه شبانه من شب شکسته شد موج ستاره نیز غم انگیز تر گریست من بودم و غم تو و مهتاب نیمه شب مهتاب هم به ماتم من تاسحر گریست
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:18 توسط آرمینا
|
| ||
|
خیلی تنهام یه روز بهم گفت : می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زودم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام. یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زودم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام . یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چی رو به راه شد تو هم بیا آخه می دونی من اونجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم گفتم :آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام. یه روز تونا مه اش نوشت : من اینجا دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام. برای یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :اره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام. حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه این که که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:16 توسط آرمینا
|
| ||
| ||